امروز هم هوا ابری بود

وقتی می امدم يه زن لنگ ديديم تا يه مسيری بايد پياده می رفتيم با خودم گفتم آروم راه می ره ازش جلو زدم ۱۰ دقيقه تو راه بودم وقتی به استگاه رسيدم اون زن لنگ  انجا ايستاده بود .ياد اون روباه بی دست و پاه افتادم كه خدا چه طوری روزی براش می فرستاد از خودم خجالت كشيدم كه مثلا...........

سوار يه تاكسی غراضه شديم پوسيده بود در عقب سمت شاگردش خراب بود خودش در رو باز می كرد كه مسافرا از سمت چپ تو تاكسی بشينن . تو راه يه گربه ديديم يه ماشين زيرش گرفته بود يكی از ته دل گفت آخی كه جيگر من آتيش گرفت .

دور ميدون كه رسيديم ۱۰۰ تا كارگر بيكار ديدم كه الاف پرسه می زنن

غصه های خودم يادم رفت

يادم رفت كه ۹ ماه و ۲۸ روزه كه دلم تنگ شده

 

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦


و خداوند ........... را آفريد(لبخند تلخ )

سلام

حرفي ندارم

خسته و دلتنگم

اينجا هوا ابريه . همه راها ختم ميشن به يه نفس يه نفس براي يه اميد يه اميد كه خيلي دوره ،

من اينجا تنهام. من دلم تنگ شده

من مي خوام با صداي بلند گريه كنم

من ميدونم كه هيچ فرصتي ندارم

.....................به تو هم می گم كه هيچ فرصتی نداري..............

 

 

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦


 

حرفي ندارم نوشتن ديگه برام معنايي نداره

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥


 

سلام

دلم تنگ شده

حوصله ام سر رفته

حس می کنم باید کاری کنم

.............

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥


 

عشق حس قشنگيه همه چيز با خودش می آره

مواظب باش از چيزايی که با خودش می آره بهتريناش رو انتخاب کنی
اگه اشتباه کنی و گول ظاهر زيباش رو بخوری تا آخر عمرت بايد تاوان پس بدی
 
پس مواظب باش
 
برات دعا می کنم . برام دعا کن
 

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥


و صبر را آفريد

هر چي تلا ش كردم نتيجه نداد بهش گفتم مي تونم حدائقل زنگ بزنم حذفيات رو ازت بگيرم گفت شايد خونه نباشم راه ديگه اي به نظرم نرسيد جلوي چشماش از ده نفر ديگه هم كمك خواستم هر كه يه بهونه اورد احساس خفگي مي كردم دوست داشتم زودتر اين ساعت تموم بشه و از اون محيط خلاص بشم . با خودم گفتم واقعا نمره اينهمه ارزش داره؟ كلاس تموم شد وسايلم رو جمع كردم و زدم بيرون انگار كه دلش به حالم سوخته باشه چند قدمي دنبالم امد حالا كي مي توني بيايي كه جزوه رو بيارم برات . گفتم ديگه نمي خوام و به خودم گفتم اين مشكل حودته و حق نداري از كسي انتظار كمك داشته باشي اون موقعه تونستم راحت تر نفس بكشم و فكر يه نمره خوب رو از سرم بيرون کردم.

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥


و اما

ايمان به خدا يگانه چيزی است

که به انسان اميد بی پايان و شجاعت می بخشد

 

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥


اميد

هوا تاريك .آسمان تاريك. زمين تاريك .من دور . از هوا از آسمان از زمين گرد گرد آلود بي حواس

ليوان نيمه ي كم پر شده از آب . پارچ بلورين !من دوامش را نمي دانم تا كي مي توان تضمين كرد .

فردايم را هم !

دلتنگم .درگيرم .خستگي كارگران فرمانداري بر شانه هايم نشسته .به خدايم مي گويم دلم چه مي خواهد

مي گويد تو حقيري .تو دوري از  قبيله ي اسب هاي چموشي

اي اسب سركش وجودم ارام باش وقتي با هم تنها شديم تو را به دشت گل ها ي بابونه مي برم تو در بازيمان تير بار چي باش و من قاضي .در اين دشت كسي جان سالم به خانه نمي برد .

چه كيفي دارد بازي. بازي با هفت تير اسباب بازي

من هيچ وقت نداشتم من فقط يك پيراهن چهارخانه اي داشتم كه فاصله ي هر خانه را از خانه ي ديگر متراژ مي كردم .

خانه ي ما از خانه ي اميد خيلي دور است اگر مادرش نبود با قيچي خانه هايمان را به هم نزديك مي كردم آن وقت ما مي شديم همسايه

خانه ي ما: درش سبز رنگ است يك پنجره اش را دارد به آسمان اما آهني و بلند است قد من به آن نمي رسد مادر بزرگم مي گفت: وقتش كه برسد هوا روشن آسمان روشن زمين روشن مي شود

 

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥


قاصدک

يه روزي روزگاري تو يه دشت بزرگ يه قاصدگي با هزار تا قاصدك ديگه زير سقف آسمون نفس مي كشيد.قاصدك قصه ي ما مثل بقيه نبود رنگش سياه سياه بود .يه قاصدك سياه با يه دل بزرگ يه دل بزرگ كه توش پره غصه بود . همه دوسش داشتن ولي چون رنگش سياه بود يه جور ديگه نگاش مي كردن قاصدك غصه ي ما هر روز غروب وقتي آفتاب آروم آروم مي رفت پشت كوه مي رفت لب بركه و تو آب به خودش نگاه مي كرد هر روز با اين اميد مي رفت كه رنگش سفيد شده باشه ولي هر روز مثل ديروز بود . تا اينكه يه روز يه دختر كوچولو . يه دختر كوچولوي زشت اون رو پيدا كرد و در گوشش آرزو كرد كه اي قاصدك به خد ا بگو من رو مثل فرشته ها زيبا كنه .بعد قاصدك قصه ي ما رو فوت كرد تو آسمون اون روز قاصدك اصلا حال خودش رو نمي فهميد از همه روزا غصه دار تر بود. فرداي اون روز بازم دختر كوچولو رو ديد كه تنهايي داره تو دشت بازي مي كنه و زمزمه هاش رو با خدا شنيد قاصدك با خودش فكر كرد بايد يه كاري كنه بايد دل دخترك رو شاد كنه . بايد بره پيش خدا . وقتي مي رفت هيچ كس بدرقه اش نكرد هيچ كس پشت سرش آب نريخت هيچ كس براش اشك نريخت هيچ كس براش دعاي خير نخوند
قاصدك قصه ي ما رفت رفت و بازم رفت
اما خونه ي خدا كجا بود شايد تو آسمون
شايد پشت كوهها
شايد اون طرف دريا
و شايد هم يه جاي خيلي دور
اما براش خستگي و ناايمدي معنا نداشت مي خواست به هر قيمتي شده دل دختر كوچولو رو شاد كنه قاصدك سالها دنبال خدا گشت و از هر كس و نا كسي سراغش رو گرفت اما اون رو پيدا نكرد انگار خدا از اون ديار رفته بود .قاصدك ما ديگه كوچولو نبود سرد و گرم زندگي رو چشيده بود. يه مرد شده بود
با خودش گفت برمي گردم. برمي گردم و بهش مي گم كه سالها تلاش كردم ولي پيدا نكردم اون بايد بدونه يكي اين همه سال به فكرش بوده روزاها و شب ها پرواز كرد تا يه روز دم غروب رسيد به دشت و دختر كوچولو رو ديد .
دختر كوچولو نيود كه يه خانم زيبا مثل فرشته ها اون همه ي قاصدكا رو تو يه كوزه ريخته بود و يكي يكي فوتشون مي كردتو آسمون وبهشون مي گفت به خدا بگين كه قاصدك من رو بهم برگرده
قاصدك امد رو دستش رو گذاشت رو شونه هاي دختر و سالها در كنار هم بودن و يه روز دم غروب هر دوشون به طرف خدا پرواز كردن كه بهش بگن ......................

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥


 

سلام فصل امتحانا داره شروع می شه البته برای دبيرستانيا شروع شده بياييد همه با هم دست به دست هم بديم و درس بخونيم چون اين تنها راهيه که دل پدر و مادرامون رو می تونيم شاد کنيم براتون آرزوی موفقيت می کنم

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥


تنهام

بهار است
هوا طوفاني است/كنجشكها نمي خوانند/ درختها شكوفه نمي دهند
كركسها بر بام خانه ي ما آشيانه كرده اند
وكلاغها غار غار كنان براي من خبر غاز مي آورند
از پرهاي سياهشان به يادگار نشاني نگه مي دارم
چه يادگار تلخي/ چه روز سردي و چه شب تاري
از اين حصار خسته ام
بايد بروم قبل از آنكه شاهد از ياد بردن انسانيت باشم
همه ی درها بسته اند
قفل ساز خبر كنيد
به او بگوييد بشكند اين بايدها را از راهم بردارد
جاده طولاني است/كوهها خسته اند/زمين مرده /و آسمان گريان است
با اين اوصاف كجا مي توانم بروم
شايد به خدا سفر كنم /آري بايد به او بگويم /چون من جز او كسي را ندارم

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥


برام مهمه

چرا؟
اگه یکی بدون اینکه ازت سئوال بپرسه بهت بگه چرا چی بهش می گی
راستی چرا؟











  
نویسنده : لیلا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥


ميخ هاي ديوار

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي روز اول پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد طي چند هفته بعد همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ هاي بزرگ بر ديوار است .
بلاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد او اين مساله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر روز كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند يكي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد .
روزها گذشت و پسر بچه بلاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت پسرم تو كار خوبي انجام دادي اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن ديوار ديگر هرگز مثل گذشته اش نيست وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهايي مي زني آن حرفها نيز چنين آثاري به جاي مي گذارند تو مي تواني چاقويي در دل انسان فرو كني و آن را بيرون آوري اما هزاران بار عذر خواهي هم فايد ندارد. آن زخم سر جايش هست زخم زبان هم مثل زخم چاقو دردناك است

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥


 

بهارتان پر گل باد

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٥


 

 شب بود.هوا تاريك بود.در قفل بود.پول درچمدان بود
 شب بود .چراغ روشن شد. در قفل نبود .پول در چمدان نبود
هوا روشن شد پليس آامد . به ما تهمت زد . ما غصه خورديم
هيچ كس به ما دلداري نداد ما تنها بوديم. حالا ما متهم بوديم .
ما آدم هاي ديروز نبوديم.ما امروز از ديروز بدشانس تر بوديم
من به خانه رفتم.آنجا هم تنها بودم من غصه خوردم ولي كسي نبود.
دلم براي دزد سوخت
بيچاره حتماً ترسيده وگرنه چيزهاي ديگري هم مي برده
ان موقعه ما ديگر به او تهمت خنگي نمي زديم او حتما بچه هاي كوچكي دارد
 حتما آنها به خنگي پدرشان  مي خندند
اگر آنها بخندند ما هم مي خنديم .اگر ما بخنديم خدا هم مي خندد
راستي خدايا با دزد كاري نداشته باش . او گناه دارد او بچه هاي كوچك دارد .
 او هم دلش ماكسيما مي خواهد
به او بگو بيايد پيش من . من فردا پولدار مي شوم
براي خودم ماكسيما مي خرم يكي هم براي او مي خرم
به شرط اينكه قول بدهد ديگر خنگ نباشد
من يه كمي هم پول به او مي دهم كه ديگر از ديوار بالا نكشد
بهتر است براي خودش يك نردبان بخرد آخر او گناه دارد
كمر درد مي گيرد
من بايد بروم آخر خانه ي ما دور است

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤


 

من ديروز عمه شدم خيلی خوشحالم .

از خدا می خوام که برادر زاده ام هم مثل همه ی دوستان خوبم مهربون و با معرفت باشه

با آرزوی بهترين ها برای شما

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤


يه رويايی شيرين

هوا نه سرده نه گرمه
من نه خوشحالم نه ناراحت
نه گرسنه ام نه سير
نه سر حالم نه خسته
حوصله ام سر نرفته چون ياد گرفته ام چطور با يكي بودن كنار بيام حس قشنگي نيست
راستش رو بخوايي اصلا هيچ حسي نداره . مي دوني وقتي بچه بودم تو ذهنم يكي بود . هم بازيم بود دوسش داشتم با هم يزرگ شديم تا اينكه زد و اون دانشگاه قبول شد . تنهام گذاشت و رفت. يه روز به خودم گفتم بيا تو دنيايي زنده ها بيا تو هم عين بقيه باش . اولش گفتم بايد يكي رو پيدا كنم . بعد گشتم و گشتم و گشتم تا يكي رو پيدا كنم.
يكي رو پيدا كردم بعد از اون يكي ديگه رو پيدا كردم بعدش هم يكي ديگه اما هيچ كدوم حوصله ي من رو نداشتن آخه من با همشون مثل هم بازي دوران بچه گيمام رفتار مي كردم . اما هونا حوصله من رو نداشتن
مي دوني اون دير نمي امد . به حرفم گوش مي داد . اذيتم نمي كرد .بهم غر نمي زد هيچ وقت هم بي مقدمه تنهام نمي زاشت.
چشمامم رو بستم و رفتم به ديدنش ديدم بزرگ شده ، خانم شده ، يه كمي هم عاقل شده از وقتي هم كه درس خونده يه كمي مهربونتر شده .
غصه دار نگاش كردم .
با يه لبخند جواب نگاهم رو داد.
گفتم رسمش نبود .
بهم اخم كرد .
گفتم بيا با من بريم .
برام ابرو انداخت بالا
گفتم مي برمت .دستش رو محكم گرفتم و كشيدم اون داد مي زد من جيغ مي كشيدم .اون جيغ مي كشيد من داد مي زدم. تا اينكه يكي نامردي كرد و امد به كمك اون و من رو محكم تكون داد يهو به خودم امدم
مامانم بود .گفت دختر زده به سرت .
غصه ام گرفت

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٤


خدا به من رحم کرد

يه بمب از آسمون مستقيم آمد و خورد به سقف خونمون با شنيدن صداش من دستم گذاشتم رو سرم دراز كشيدم كف اتاق و اشهدرفتن رو خوندم .
راه فراري نبود مرگ به سراغم امده بود و من به ناچار بايد ازش استقبال مي كردم .
اون ترسي كه هميشه از مرگ دارم تو وجودم نبود .احساس خوبي داشتم بچه ها رو مي ديدم كه همه از اتاق فرار مي كردن و من فقط با نگاه بدرقه اشون مي كردم .
يه لحظه با خودم فكر كردم كه ديگه اونا رو نمي بينم و دلتنگشون مي شم با حراس بلند شدم كه دنبالشون برم.
با اين حركت از خواب پريدم . و متكايي رو كه بخاطر جنب و جوش خودم رو سرم افتاده رو كنار انداخنم و ديدم كه بچه ها همه خوابن و يه نفس راحت كشيدم.
«و به خودم گفتم: يادت باشه فردا كمتر سر به سرشون بزاري»

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ،۱۳۸٤


و باز هم .......

با اشتياق صداش كردم گفتم ببين يه مطلب جديد نوشتم بعد از چند دقيقه با تعجب توام با تمسخر گفت واقعا اين جوريه؟
اون موقعه 7 رنگ عوض كردم .داغ كردم وبلاگ رو بستم گفتم اصلا نمي خوام بخونيش ازدستم ناراحت شد قهر كرد و رفت .
اون موقعه دوست داشتم خيلي چيزا بهش بگم .دوست داشتم بگم درسته كه ما مثل شما از زرق و برق دنيا بي نصييم ولي يه چيزايي تو قلبمون هست كه تو هيچ زرگري نمي توني پيداش كني
داشتم مي رفتم كه نوشته هام رو از بين ببرم كه يكي از دوستام باهام تماس گرفت و گفت كه قشنگ نوشته بودي
با خودم گفتم خيلي ها هستن كه اتاق كوچيك ما رو دوست دارن.و ديگه از دست دوستم دلخور نبودم

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ،۱۳۸٤


بيا به اتاق کوچيک ما

من و دادشم و دو تا خواهرام يه اتاق داريم اين اتاق به حال و آشپزخونه مسلطه چون يه پنجره خيلي بزرگ داره كه اين پنجره اصلا چهارچوب نداره .گوشه ي اتاق ما يه ميز تحرير با دوتا صندلي داره.يه جالباسي داريم به طول 2متر و از سو كولش لباس آويزونه .اون گوشه ي اتاق چند دست رختخواب . جلوي پنجره و كنار ديوار و سر و زير ميز تحرير هم پر از كتاب و دفتر كاغد و قلم .البته كنار در هم مادرم يه گوني برنج گذاشته آخه اتاق ما سرده و برنجا خرآب نمي شن منم عكس بچگيم رو بزرگ كردم و كوبيدم به ديوار .
خواهرم معماري مي خونه و هميشه يه عالمه طرح و نقشه پهنه وسط اتاق .
دادشم مكانيك مي خونه خدا به ما رحم كرده كه نمي تونه ماشين رو بياره تو اتاق
خواهر كوچيكم خيلي درس خونه هر 12تا كتابش رو با هم مي خونه
منم و ماشين حسابم كه فقط شبا خونه ام. از دست اينا من آسايش ندارم يا بايد به خاطرات روزانه اشون گوش بدم يا به دعواشون نگاه كنم يا ناخوداگاه غرق تلوزيون بشم
البته بيشترش خوش مي گذره گاهي اينقدر شيطوني مي كنيم كه داد همه در مي آد بيشتر شبها هم به اجبار بايد سر ساعت 12 بخوابيم چون نور اتاق ما بقيه رو اذيت مي كنه . موقعه خواب داداشم مي ره تو حال من و خواهرم مي خوابيم بالاي اتاق خواهر كوچيكم هم هميشه غر مي زنه و مي خوابه پايين اتاق و هميشه پاهاش از در مي زنه بيرون .
مامانم بيچاره از ساعت 6صبح سفره ي صبحونه رو پهن مي كنه و تك تك اسم ما رو صدا مي كنه تا يك رب به هفت كه ديگه فرصتي نمونده يكيمون ايثار مي كنه مي گه بچه ها بدويد ديرمون شده در عرض 5 دقيقه لباسامون رو اتو مي زنيم كتابامون رو تو كيفمون مي ريزيم يك لقمه نون پنير دستمون مي گيريم و كفشامون رو مي اندازيم رو پا و يا علي مدد
تا سر خيابون 7دقيقه فرصت داريم و ما اين مسافت رو با هم آوازم مي خونيم كتابامون رو چك مي كنيم .لباسامون رو مرتب مي كنيم و در آخر بفرما صبحونه…

  
نویسنده : لیلا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ،۱۳۸٤